مانده ,درخت
یکی از تمام چیزهایی که شما نمیدانید این است که من در زندگی ام چند دقیقه درخت بوده ام!
یک درخت با برگ های قهو ای و نارنجی و زرد...و چشم هایی که بوی قهوه ی سوخته ی ته فنجان را داشت...

راستش را بخواهید هنوز حسرت شاخه های خشک و برگ ریزی که نداشتم؛ به دلم مانده است.

بعدتر یک توت فرنگی بودم. صورتی صورتی با دانه های درشت قهوه ای...

بعدترش دیگر دلم نخواست چیز جدیدی باشم!

چیزی خط عمیقی انداخته بود به روحم ؛ که جایش مانده بود. مانده بود و دیگر قرار نبود جز خودم چیز دیگری باشم!

حالا سال هاست که مهدکودکمان عوض شده و من نقش های دیگری را هم بازی کرده ام...
یکی اش نقش کسی را که رفته رفته یاد گرفته دیگر خودش نباشد!


منبع اصلی مطلب : .
برچسب ها : مانده ,درخت
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : لطفا درخت نباشید!